بر طاقچۀ عاطفه ام
قاب عکسی ... خالی ست
و آئینه پر از
عوعوی لحظه های متروکه
بر سقف شبم
چراغ خاطره خاموش ست
و ایوان شب بوها
پر از خرخرِ خواب های عقیم
پلک های خالیم را
دست هیچ خیالی نمی کوبد
و رؤیاهای شبگرد
کوبه ها را بسته اند
میان منُ این تنهائی
یک پنجره باران ست
دست بر دهان دلم می گذارم
و گونه هایم را
به قاب پنجره می فشارم
که پر از گریۀ باران ست !